آخرین نوشته:

آری آمد آمد آن زمان که بلاخره چسب های تعصب و ناباوری کودکانه چسبندگی خود را از دست دادند و به مژه هایم اجازه ی تکان خوردن دادند  چسبی که من نیز چون همه بر این باور که زیبایی چشمانم را سبب است از وجودش کمال لذت را می بردم

آری انگار می گشایمشان به سوی زندگی

در میان سفیدی گنگ و نا مفهوم مغزم تلاش بیهوده ام برای ادامه را مفید می انگارم

و از میان پلک های متورم و قرمزم و با چشم هایی که زمانی می خواستند دست به قلم برند و اکنون جز جوهر قرمز خشک شده ای ندارند نگاهم را به بیرون شلیک می کنم ولی افسوس که دیوار  زره پوش روبرویم گلوله ام را به درون قلب اسباب بازیم پرتاب می کند و قهقهه ی دهشتناکش را از سر بدبختیش به دردهایش هدیه می دهد ولی افسوس که این باتری هنوز خیال تبادل الکترون دارد

سفیدی تلخ تنهاییم چشمم را می زند انگار که هیچ کسان می خواهند چشم هایم را از حدقه در آورند واز سفیدی چشمانم مایعی برای ازدیاد تنهاییم استخراج کنند وبه آسمان بالای سرم  که چیزی جز انبوه حجاب ها و ابر های پر گله برای نادیدن من از بالای آسمانم نیست وصله بزنند

نگاه نداشته ام به دست های پیر شده ام می افتد دست هایی که نه از گذشت زمان و دریدن پیرهن های تجربه بلکه از زیادی زمان قرار گرفتن در میان اشک های خونینی که مغزم برای قلبم ریخته است و در میان همداستانی قلبم  پیر شده اند

من که زمانی خطوط افق و بی کرانگی دنیا را در خطوط دستانم می دیدم  اکنون با دیدن خطوط عمیق دست هایم به چیزی جز ترک شکافته ی فکرم نمی اندیشم  آری من که زمانی تک خط افق داشتن برایم معنایی نداشت

وبعد از تقلاهای بیهوده و مسخرهام برای دیدن نداشتن و ندیدن داشتن به امید تلخ و ترسناک نادانی شیرین ترم چسب های پلک هایم را تجدید کردم و مهر انسان نبودن را بر دلم حک کردم

  شیما