گفت :" موجود شو..."
پس موجود شد...و کلمه بوجود آمد..وآن "کلمه" تو بودی...؟! که در بستر پنهانش نامت بود که قلم پدیدارش میکرد..."والقلم ومایسطرون"...
پس با نوشتن نامت اسیر شدم و "تو" ظاهر وهویدا.....اما واژه ها گاهی اوقات قدرت به بند کشیدن آن کلمه ..."تو.." را نداشتندو آنرا آلوده به واژه هایی که تکرار زندگی مان مسخ شان می کردو نیازهای از هر سو رانده و وامانده غریزه به انحطاطش می کشاند...و بوی عفن هزار ریا...هزار نیرنگ و دروغ...هزار خیانت و تهمت ..در زیر خروارها خاک فراموشی مهجورومدفونش میکرد...ولی تو درظاهر گم بودی و ناپیدا ولی بودی... و هستی...و خواهی بود تا "کلمه" هست...
باز واژه ها امدند و این نامه اغاز شد..و باد همنشین همیشگی ام نام تورا که سطر سطر درآن مستور بود بارقص زیبای واژگانی که از هر سو بر من هجوم میاورند و کرشمه قلمم که هم آواز با هجوم واژه ها میرقصد ومیچرخد ومیگریدو..می خندد!!
انهنگام که سر خوش از بردن نامت مست و دیوانه وار ...در خیال اقیانوس ذهنم باز...دوباره نقش محوی از تصویرت ...پس از قرنها فراموشی ترسیم میکنم و آرام از تماشای خیال گیسوانت و مستی چشمانت و عطر وجودت سراپا سرشار میشوم از زندگی...!
باز واژه ها عزم رفتن دارند و خیال خوش تو عزم ترک و تنها گزاردنم...
ومن ...وامانده در ثانیه هایی که تو را با تمام وجود میخواندم ..."کلمه به کلمه"...پناه به نقطه هایی میبرم که واژه واژه درد ..حرمان..ودوری را ضجه میزنند و تو باز با خشمی مهربانانه عتابم میکنی... که بگو... بخوان.. بنویس...
ومن نوشتم...اما نتوانستم بخوانم و نتوانستم حتی بگویم...
حرجی بر من نیست...چرا که تو میدانی زبان در کامم واشک در نگاهم بی تو خشکیده است...ومن تنها فراری از خویشتن خویش پناهنده این اقیانوس واژه میشوم که "تو" آن "کلمه" در آن نفس میکشی ودمادم وجودت شایددر آنجا لحظه ای گونه هایم را بنوازد....
پس موجود شد...و کلمه بوجود آمد..وآن "کلمه" تو بودی...؟! که در بستر پنهانش نامت بود که قلم پدیدارش میکرد..."والقلم ومایسطرون"...
پس با نوشتن نامت اسیر شدم و "تو" ظاهر وهویدا.....اما واژه ها گاهی اوقات قدرت به بند کشیدن آن کلمه ..."تو.." را نداشتندو آنرا آلوده به واژه هایی که تکرار زندگی مان مسخ شان می کردو نیازهای از هر سو رانده و وامانده غریزه به انحطاطش می کشاند...و بوی عفن هزار ریا...هزار نیرنگ و دروغ...هزار خیانت و تهمت ..در زیر خروارها خاک فراموشی مهجورومدفونش میکرد...ولی تو درظاهر گم بودی و ناپیدا ولی بودی... و هستی...و خواهی بود تا "کلمه" هست...
باز واژه ها امدند و این نامه اغاز شد..و باد همنشین همیشگی ام نام تورا که سطر سطر درآن مستور بود بارقص زیبای واژگانی که از هر سو بر من هجوم میاورند و کرشمه قلمم که هم آواز با هجوم واژه ها میرقصد ومیچرخد ومیگریدو..می خندد!!
انهنگام که سر خوش از بردن نامت مست و دیوانه وار ...در خیال اقیانوس ذهنم باز...دوباره نقش محوی از تصویرت ...پس از قرنها فراموشی ترسیم میکنم و آرام از تماشای خیال گیسوانت و مستی چشمانت و عطر وجودت سراپا سرشار میشوم از زندگی...!
باز واژه ها عزم رفتن دارند و خیال خوش تو عزم ترک و تنها گزاردنم...
ومن ...وامانده در ثانیه هایی که تو را با تمام وجود میخواندم ..."کلمه به کلمه"...پناه به نقطه هایی میبرم که واژه واژه درد ..حرمان..ودوری را ضجه میزنند و تو باز با خشمی مهربانانه عتابم میکنی... که بگو... بخوان.. بنویس...
ومن نوشتم...اما نتوانستم بخوانم و نتوانستم حتی بگویم...
حرجی بر من نیست...چرا که تو میدانی زبان در کامم واشک در نگاهم بی تو خشکیده است...ومن تنها فراری از خویشتن خویش پناهنده این اقیانوس واژه میشوم که "تو" آن "کلمه" در آن نفس میکشی ودمادم وجودت شایددر آنجا لحظه ای گونه هایم را بنوازد....
پ.ن۱: اول برای هیچ
پ.ن۲:برای دوستانم ...
پ.ن۳:برای وجودم...اسیر مانده در لذت و ذلیل مانده در ذلت زندگی...ومقهور شده در جنگی که نمیداند کی به پایانش نزدیک میشود...شاید نزدیک سحر....!!!
پ.ن۴:برای تو...تویی که نمیشناختمت!!! وقتی شناختمت که خود را نشناختم!!!
پ.ن ۵:برای هایی که برای ...نوشتم تا تنها لذت باهم ماندنش بماند...!!!
پ.ن آخر:توهم بنویس...وبخوان...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 10:26 PM توسط شیما
|